![]() |
![]() |
|
| ععععععععععععشششششششششششقققققققق |
|
عشق یعنی راه رفتن زیر باران عشق یعنی من می روم تو بمان عشق یعنی آن روز وصال عشق یعنی بوسه ها در طوله سال عشق یعنی پای معشوق سوختن عشق یعنی چشم را به در دوختن عشق یعنی جان می دهم در راه تو عشق یعنی دستانه من دستانه تو عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو عشق یعنی می برم تا اوج تورو عشق یعنی حرف من در نیمه شب عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب عشق یعنی انقباظو انبصاط عشق یعنی درده من درده کتاب عشق یعنی زندگیم وصله به توست عشق یعنی قلب من در دست توست عشق یعنی عشقه من زیبای من عشق یعنی عزیزم دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
2010/4/28ساعت 21:46 توسط ......معشوق.......... |
|
|
اشک من بارون غربت / تو دلم غبار حسرت
من برات سوغاتی دارم / یه سبد گل محبت * * گر قضای روزگار تکه کند قلب مرا مینویسم روی هر تکه از آن نام تو را . . . * * با دل عاشق بد نکن ای آدم نامهربون / سنگدل و بی وفا نشو ، یه دل داری اینم نشون . . . * * آنجا که توئی ، رهگذری نیست مرا / جز دوری تو غم دیگری نیست مرا خواهم که به جانب تو پرواز کنم / حیف است که هیچ بال و پری نیست مرا . . . * * ای اشک ، آهسته بریز که غم زیاد است / ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است امروز کسی محرم اسرار کسی نیست / ما تجربه کردیم ، کسی یار کسی نیست . . . * * لنگر عشق زدم بر دل طوفانی تو / تکیه گاهم شده است ساحل بارانی تو . . . * * در آسمان دل من پرنده پر نمیزنه / تو کلبه غم زده ام محبت سر نمیزنه . . . * * باز هم ثانیه ها اسم تو را جار زدند و دقایق امشب به تو تکرار زدند سکوتی که در این عقربه ها میچرخید ، نکند در دل تو اسم مرا دار زدند . . . * * من شکستم تا تو را عاشق کنم / بعد من باران فقط آب است و بس هر که بعد از من سراغت را گرفت / زشت یا زیبا فقط خواب است و بس . . . * * یک نفر امد قرارم را گرفت / برگ و بار و شاخسارم را گرفت چهار فصل من بهاران بود ، حیف / باد پائیزی بهارم را گرفت اعتباری داشتم در پیش عشق / با نگاهی ، اعتبارم را گرفت عشق یا چیزی شبیه عشق بود / آمد و دار و ندارم را گرفت . . . * * چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت / دنبال هم ، امروز و فردا گذشت دل میگه باز فردا را از نو بساز / ای دل غافل دیگه از ما گذشت . . . * * راز دل با یار محرم هم نباید باز گفت / روزی آن محرم اگر بیگانه شد تکلیف چیست ؟ * * خوشا آنان که در بازار گیتی خریدار وفا بودند و هستند خوشا آنان که در راه رفاقت رفیق با وفا بودند و هستند . . . * * گریه در چشمان من طوفان غم دارد ، ولی خنده بر لب میزنم تا کَس نداند راز من . . . * * اگر باغ نگاهم پر ز خار است ، گلم تاراج دست روزگار است به چشمانت قسم ، با بودن تو ، زمستانی ترین روزم بهار است . . . * * من چه میدانستم دل هر کس ، دل نیست قلب ها ز آهن و سنگ ، قلب ها بیخبر از عاطفه اند.... من چه میدانستم . . . * * عیب کار از جعبه تقسیم نیست ، سیم سیار دل ما سیم نیست این هزاران طول موجش را بگیر، دیش احساسات ما تنظیم نیست . . . * * الا اى دختر شیک/ بلند بالا و باریک/ تو مرغی من خروسم/ تو آردک من سبوسم /تو دینار من فلوسم/ بشو امشب عروسم/ که لبهاتو ببوسم/ تو بیلی من کلنگم/ تو آهو من پلنگم/ تو مستی من ملنگم/ بیا امشب به جنگم/ که من تیمور لنگم/ * * گر نیایی تا قیامت انتظارت می کشم. منت عشق از نگاه پر شرابت می کشم. ناز چندین ساله ی چشم خمارت می کشم. تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم * * اگه عشقم حقیره ! اگه جسمم کویره ! اگه همیشه تنهام ! اگه خالیه دستام ! برای تو عاشق ترین عاشق دنیام * * دل تمنا میکند تا من بسازم خانه ای / عاشقان کی خانه دارند دل مگر دیوانه ای !؟ * * آن شب که شد زندگی ما آغاز ، آغاز شد افسانه این سوز و گداز دادند به ما دلی و گفتند بسوز ، دیدند که سوختیم گفتند بساز . . . * * تو رفتی و من شدم لحظه شمارت / دو قطره اشک مانده یادگارت اگر برگشتی و من را ندیدی / بدان که مرده ام از انتظارت . . . * * خسته در حبس زمینم ، ماه من یادم کن به نگاهی ، به پیامی ، سخنی شادم کن ! * * میروم دیگر شما یادم کنید / من که رفتم این غزل ها را شما دفتر کنید میروم تا دل نبندم دل به خوبی هایتان / باز هم دل بستم و زخمی شدم ، باور کنید . . . * * نگاهی کرد و در به در کرد ، یقین کرد عاشقم بعدش سفر کرد شکستی خورد و آمد تا بماند ، ولی من رفته بودم ، او ضرر کرد . . . * * سلام ای بی وفای بی مرووت / سلام ای ساز گیتار محبت سلام کردم نگی تو بی وفائی / وگرنه ما که عاشقیم بی مرووت !!! * * گر نگه دار من آن است که من میدانم / شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد . . . * * من و تو از تبار بی کسانیم / در این غوغا چه کس را کس بدانیم کسی نشنید فریاد کمک را / کمک کن تا برای هم بمانیم . . . * * من شکستم تا تو را عاشق کنم / بعد من باران فقط آب است و بس هر که بعد از من سراغت را گرفت / زشت یا زیبا فقط خواب است و بس . . . * * من که گفتم این بهار افسردنی است / من که گفتم این پرستو مردنی است من که گفتم ای دل بی بند و بار / عشق یعنی رنج ، یعنی انتظار آه عجب کاری به دستم داد دل / هم شکست و هم شکستم داد دل . . . * * عزیز دلم جدائی مکن / جهان کوچکیست ، بی وفائی مکن ببخش عاشقت را و منت گذار / من که گریه کردم ، عاشق آزاری مکن . . . * * دل من دیگه خطا نکن/ با غریبه ها وفا نکن / زندگی رو باختی دل من/ مردمو شناختی دل من/ تا به کی سروپا حقیقتی/ تا به کی خراب محبتی / همنشین این واون شدی/ خسته وپریشون خون شدی/ دشت بخت تو کویر شده / مرغ آرزوت اسیر شده / رو به روت سراب/ پشت سر خراب / ساکت و صبوری دل من/ خیلی ازمن دوری دل من/ * * در گلستان خیالم ندهد هیچ گلی بوی تو را ، تو گل ناز منی از دور می بوسم تو را * * دیابت لباتم ، خراب اون چشاتم ، عاشق اون صداتم ، بادبون کشتیاتم ، دیوونه نگاتم ، روانیه اداتم ، دیگه بگو چی میخوای ، بخوای نخوای فداتم * * تو دریایی و من موجی اسیرم ، که میخواهم در آغوشت بمیرم . بیا دریای من آغوش برکش ، نمیخواهم جدا از تو بمیرم * * هر چند که از دیده من گم شده ای ، غمخوار و کمک رسان مردم شده ای ، در قصر دلم جواهر عشق منی ، ای خوشکل من شبیه یانگوم شده ای * * اگر باگریه دریایى بسازم اگر باخنده رویایى بسازم اگرخنده شوددرمن فراموش اگر گریه شودبامن هم اغوش توراهرگزنخواهم کردفراموش * * سیل دریا دیده هرگز بر نمی گردد به جوی نیست ممکن هرکه عاشق شد دگر عاقل شود * * خیال می کردی قلب من تاب شکستن نداره منتظری بازم دلم پیش دلت کم بیاره مرام من تو عاشقی یکدلی و صداقته وقتی میگم نوکرتم این آخر رفاقته * * در پاسخ نامه ام گل یخ دادی هربار مرا وعده دوزخ دادی یک بار برو کلاس خیاطی عشق شاید که خدا کرد و به ما نخ دادی * * گر دنیای ما دنیای سنگ است بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است اگر دنیای ما دنیای درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس یک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است * * در این بازار نا مردی به دنبال چه می گردی نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی برو بگذر از این بازار از این مستی وطنازی اگر چون کوه هم باشی در این دنیا تو می بازی |
|
+ نوشته شده در
2010/4/28ساعت 20:30 توسط ......معشوق.......... |
|
|
به نام کسی که عشق را با معشوق آفرید تا عاشق هم سهمی در دنیا داشته باشه
من این وبلاگ و فقط برای کسی نوشتم ...... که اون خودش میدونه ....... امیدوارم یه روز بیادو ببینه چقدر دوسش دارم ........ درسته جوابمو نمیدی و فکر میکنی من یه آدم هوس بازم ولی بدون که عشق خیلی مقدسه و وقتی عشق باشه هوس تو دلم جا نداره ................... من ازت خواهش میکنم فقط نظرتو بنویس .................. خواهش میکنم .. مطمئن باش یه عشق بچگونه نیست .. روم نمیشه بگم................... . . . . دو دوس دوس دوست دااااااااارم خوشحالم بهم سر زدی نظر یادت نره |
|
+ نوشته شده در
2010/4/26ساعت 18:17 توسط ......معشوق.......... |
|
|
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند ……. اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد . در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش تکرار , تکرار و تکرار سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب *** از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد انتهای کوچه , همان درخت کاج قدیمی , همان دیوار کاه گلی , همان تیر چوبی چراغ برق بود و … دوباره نگاه کرد تمام آن چیزها بود و یک غریبه *** مرد غریبه در انتهای کوچه قدم می زد و گهگاه نگاهی به پنجره باز اتاق او می انداخت صدای قلبش را بلند تر از قبل شنید , احساس کرد صدای قلبش با صدای قدم زدنهای مرد گره خورده پنجره رابست و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد روی زمین نشست زانوانش را در بغل گرفت و به حرارتی که زیر پوستش می دوید , دلسپرد *** تنهایی بد نیست تنهایی خوب هم نیست کتابهای در هم و ریخته و شعر های گفته و ناگفته خوبیها و بدیها سرگردانی را دوست نداشت بیرون برف می بارید و توی اتاق باران با خودش فکر می کرد : تموم اینا یک اتفاق ساده بود , اتفاق ساده ای که تموم شد . سعی کرد بخوابد قطره های اشکش را پاک کرد و تا صبح صدای دلنشین قدم زدنهای مرد غریبه را در ذهنش تکرار کرد . *** روز بعد , تازه بود با احساسی تازه و نو , متفاوت از روزهای قبل صورتش را در آینه مرور کرد و روژ کم رنگ سرخ , به لبهایش مالید بیرون همه جا سفید بود انتهای کوچه کمی مکث کرد با خودش گفت , همینجا بود , همینجا راه می رفت سرش را پایین انداخت و مسیر هر روزه را در پیش گرفت زیر لب تکرار می کرد : عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس *** ایستگاه اتوبوس و شلوغی هر روزه و انتظار .. و گرمای آشنای یک نگاه قفسه سینه اش تنگ شد طاقت نیاورد و سرش را بلند کرد دوقدم آنطرف تر , فقط با دو قدم فاصله , مرد غریبه ایستاده بود تلاقی دو نگاه کوتاه بود و … کوتاه بود و بلند بلند .. مثل شب یلدا نگاهش را دزدید *** نیاز به دوست داشتن , نیاز به دوست داشته شدن , نیاز به پس زدن پرده های تاریکخانه دل نیاز به تنها گذاشتن تنهایی ها و نیاز و نیاز و نیاز چیزی در درونش خالی شده بود و چیزی جایگزین تمام نداشته هایش تلاقی یک نگاه و تلاقی تمام احساسات خفته درونی تمام تفسیرهای عارفانه اش از زندگی و عشق در تلاقی آن نگاه شکل دیگری به خود گرفته بود می ترسید می ترسید از اینکه توی اتوبوس کسی صدای تپیدن های قلب فشرده اش را بشنود . *** مرد غریبه همه جا بود با نگاه نافذ مشکی و شالگردن قهوه ای اش و نگاه سنگین تر , و حرارت بیشتر بعد از ظهر های داغ تابستان را به یادش می آورد در سرمای سخت زمستان زمستان … تنهایی سرمای سخت زمستان تنهایی و بعد از ظهر ها تا غروب انتهای کوچه بود و صدای قدم زدن های مرد غریبه و شب .. نگاه عطشناک او بود و رد گام های غریبه بر صفحه سفید برف *** روزهای تازه و جسارت های تازه تر و سایه کم رنگ آبی پشت پلک های خمار و گونه هایی که روز به روز سرخ تر می شد و چشم هایی که دیگر زمین را , و تکرار را جستجو نمی کرد چشم هایی که نیازش نوازش های گرم همان نگاه غریبه .. نه همان نگاه آشنا شده بود زیر لب تکرار می کرد : - آی عشق .. آی عشق .. آی عشق *** شکستن فاصله شبیه شکستن شیشه خانه همسایه ای می ماند که نمی دانی تو را می زند یا توپت را با مهربانی پس می دهد چیزی بیشتر از نگاه می خواست عشق , همان جوان رنگ پریده با موهای مشکی مجعد توی خواب هایش جای خودش را به مرد غریبه داده بود و حالا عشق , مرد غریبه شده بود با شال گردن قهوهای بلند و موهای جوگندمی آشفته و سیگاری در دست دلش پر می زد برای شنیدن صدای عشق صدای عشقش مرد غریبه هر روز بود و هر شب نبود *** برف می بارید شدید تر از هر روز و او , هوای دلش بارانی بود شدید تر از هر روز قدم هایش تند بود و نگاهش آهسته با خودش فکر می کرد , اینهمه آدم برای چه آدم های مزاحمی که نمی گذاشتند چشمانش , غریبه را پیدا کند غریبه ای که در دلش , آشنا ترینش بود سایه چتری از راه رسید و بعد … - مزاحمتون که نیستم ؟ صدای شکستن شیشه آمد غریبه در کنارش بود صدایی گرم و حضوری گرم تر باور نمی کرد هر دو زیر یک چتر هر دو در کنار هم - نه , اصلا , خیلی هم لطف کردین قدم به قدم , در سکوت , سکوت !!!….. نه فریاد آی عشق .. ای عشق … آی عشق , تو چه ساده آدم ها را به هم می رسانی .. و چه سخت کاش خیابان انتهایی نداشت بوی عطر غریبه , بوی آشنایی بود , بوی خواب و بیداری - سردتون که نیست - نه .. اصلا دو بار گفته بود ” نه اصلا ” از خودش حجالت می کشید که زبانش را یارایی برای حرف زدن نبود سردش نبود , داغش بود حرارت عشق , تن آدم را می سوزاند غریبه تا ابتدای کوچه آمد ابتدای کوچه ای که برای او , انتهایش بود - ممنونم نگاه در نگاه , کوتاه و کوبنده - من باید ممنون باشم که اجازه دادید همراهتون باشم آرامش , احساس آرامش می کرد و اضطراب آرامش از با هم بودن و اضطراب از از دست دادن - خدانگهدار قدم به قدم دور شد به سوی خانه , غریبه ایستاده بود و دل او هم , ایستاده تر در را گشود و در لحظه ای کوتاه نگاهش کرد غریبه چترش را بسته بود *** بلوغ تازه , پژمردن جوانه های پیچک تنهایی تب , شب های بلند و خیال پردازیهای بلند تر ” اون منو دوست داره .. خدای من .. چقدر متین و موقر بود … ” از این شانه به آن شانه .. تا صبح .. تا دیدار دوباره *** خیابان های شلوغ , دست ها ی در جیب و سرهای در گریبان هر کسی دلمشغولی های خودش را دارد و انتظار , چشم های بی تاب و دل بی تاب تر ” پس اون کجاست ” پرده به پرده آدم های بیگانه و تاریک و دریغ از نور , دریغ از آشنای غریبه ” نکنه مریض شده .. نکنه … ” اضطراب و دلهره , سرگیجه و خفقان عادت نیست , عشق آدم را اینگونه می کند هیچکس شبیه او هم نبود , حتی از پشت سر ” کاش دیروز باهاش حرف می زدم , لعنت به من , نکنه از من رنجیده … ” اشک و باران , گریه و سکوت واژه عمق احساس را بیان نمی کند واژه .. هیچ کاری از دستش بر نمی آید . *** انتهای کوچه ساکت پنجره باز هق هق های نیمه شب و روزهای برفی روزهای برفی بدون چتر ” امروز حتما میاد ” و امروز های بدون آمدن *** بدست آوردن سخت است , از دست دادن کشنده , انتظار عذاب آور غریبه , نه آمده بود , نه رفته بود روزها گذشت , و هفته ها و .. ماه ها بغض بسته , پنجه های قطور تنهایی بر گردن ظریفش گره خورده بود نه خواب , نه بیداری دیوانگی , جنون … شاید برای هیچ ” اون منو دوست داشت … شایدم … ” علامت سئوال , علامت عشق , علامت ترید پنجره همیشه باز .. و انتهای کوچه همیشه ساکت … همیشه خلوت آدم تا چیزی را ندارد , ندارد غم نمی خورد تا عشق را تجربه نکند , عاشقی را مسخره می پندارد و وای از آن روزیکه عاشق شود *** پیچک زرد و چسبناک تنهایی در زیر پوستش جولان می داد و غریبه , انگار برای همیشه , نیامده , رفته بود مثل سرخی گونه هایش , برق چشمان درشتش و طراوتش و شادابی اش نگاهش از پنجره به شکوفه های درخت گیلاس همسایه ماسید اگر او بود … اما .. او … شش ماه بود که نبود گاهی وقت ها , امید هم , نا امید می شود زیر لب زمزمه کرد : ” عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس از به هیچ به پوچ رسیدن تجربه کردن درد دارد درد عاشقی و تمام اینها را هیچ کس نفهمید دلی برای همیشه شکست و صدایش در شلوغی و همهمه آدم ها , نه … آدمک ها .. گم شد . *** صدای در , و پستچی - این بسته مال شماست صدای تپیدن دلش را شنید , مثل آن روزها , محکم و متفاوت درون بسته یک کتاب بود ” داستان های کوتاهی از عشق ” پشت جلد , عکس همان غریبه بود , با همان نگاه , قلبش بی محابا می زد , و نفس هایش تند و از هم گسیخته روی صفحه اول با خودکار آبی نوشته شده بود ” دوست عزیز , داستان سیزهم این کتاب را با الهام از ارتباط کوتاهمان نوشته ام , امیدوارم برداشت های شخصی ام از احساساتت که مطئنم اینگونه نبوده است ببخشی , به هر حال این نوشته یک داستان بیشتر نیست , شاد باشی و عاشق ” احساس سرگیجه و تهوع ” ارتباط کوتاهمان !!! ” انگشتانش ناخودآگاه و مضطرب کتاب را جستجو می کرد , داستان سیزدهم : (( درد عاشقی )) هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد … ………………………………….. ………………………… ………………. آهسته لغزید سایش پشت بر دیوار سقوط و دیگر هیچ ….. |
|
+ نوشته شده در
2010/4/26ساعت 18:0 توسط ......معشوق.......... |
|
|
عزیزم: |
|
+ نوشته شده در
2010/4/26ساعت 17:58 توسط ......معشوق.......... |
|
|
-- یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی را تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دوزیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند . یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. د «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند . |
|
+ نوشته شده در
2010/4/26ساعت 17:56 توسط ......معشوق.......... |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1389 |
|
RSS
|